پاتوق محمدجون
از ورامین تا هلند / شیر مرغ تا جون آدمی زاد
قالب وبلاگ

پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


 بزرگ- کوچک با فتوشاپ


در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه show picture را بزنید 


 
(عکس عکس عکس) 


 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:09 PM ] [ محمد ] [ نظرات (3) ]

 

بر اساس تحقیقاتی که در دانشگاه میشیگان صورت گرفته یک زندگی سالم به چهار امر مهم بستگی دارد:

1.      عدم استعمال دخانیات

2.      پایین نگه داشتن وزن

3.      تغذیه ی مناسب

4.      ورزش    

جالب است بدانید از بین ۱۵۳۰۰۰ نفر مورد بررسی قرار گرفته شده فقط ۳٪ همه ی چهار مورد بالا را رعایت می کردند.

اکثر مردم وقتی وارد زندگی بزرگسالی می شوند به دلیل مشغله های مختلف دچار عادت های بد و ناسالم می شوند. همه ی ما بار ها و بارها مقالاتی مثل همین را خوانده ایم و تصمیم گرفته ایم آنها را عملی کنیم ولی نکرده ایم.

ولی اگر هرگز شروع نکنیم مطمئن باشید ضرر بزرگی خواهیم کرد و بعد ها افسوس خواهیم خورد. چون زمان و سلامتی و جوانی دیگر هرگز باز نخواهند گشت.

آیا عاقلانه تر نیست با کمی غلبه بر احساس تنبلی چندین سال زندگی شادتر و سالم تری برای خود بسازیم؟

در زیر ۴۰ کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید، فکر می کنم برای شروع یک زندگی سالم خوب باشد:

سیب - رژیم - لاغری - متر

1.       مسواک بزنید

2.       ۱۵ تا بشین پاشو بروید

3.       صاف بنشینید

4.       یک سیب بخورید

5.       سر خط های مربوط به سلامتی روزنامه ها را بخوانید

6.       بایستید و کمی به بدنتان کش و قوس بدهید

7.       ۱۰ بار وزن را از طرفین روی یکی از پاهایتان بیاندازید

8.       یک لیوان آب بنوشید

9.       لبخند بزنید

10.    یک نقل قول خوب و روحیه بخش توییت کنید

11.    یک نفس عمیق بکشید

12.    ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید

13.    کمربندتان را ببندید

14.    دست هایتان را بشویید

15.    به مادرتان تلفن کنید

16.    یک دستور غذای خوب و سالم را به دوستانتان بدهید

17.    خودکاری که نمی نویسد را دور بیاندازید

18.    هنگام آگهی های بازرگانی تلویزیون ۱۰ تا شنا بروید

19.    کمی فلفل به سالادتان اضافه کنید

20.    کنترل تلویزیون را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید

21.    پنجره ای را باز کنید.

22.    نظری در یک وبلاگ بنویسید

23.    فرزندانتان را بغل کنید

24.    کمی کرم مرطوب کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید

25.    از کسی که لیاقتش را دارد تشکر کنید

26.    لباس هایتان را برای فردا آماده کنید

27.    یک بار به جای چای قهوه بنوشید

28.    کلید هایتان را یک جای مشخص قرار دهید

29.    نامه یا ایمیلی دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید

30.    به یک موسیقی آرامش بخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید

31.    ۱۰ دقیقه استراحت کنید

32.    میز کار و صفحه ی نمایشگرتان را تمیز کنید

33.    پنج دقیقه Free Rice بازی کنید

34.    کمی آجیل بخورید

35.    یکی از دوستان خوبتان را برای یک شام سالم دعوت کنید

36.    یک خوردنی برای فقیری تهیه کنید و به او بدهید

37.    چشمانتان را ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید

38.    این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید

39.    دست و صورتتان را بشویید و ۳ دقیقه از پنجره به دور دست نگاه کنید (برای چشم مفید است)

40.    برای پرنده ها دانه بریزید

 

[ پنجشنبه 13 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:32 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

این تبلیغ خلاقانه توسط هنرمندان آلمانی طراحی شده است و از کاغذو مرکب  حساسی  در بیلبورد استفاده شده که به آب حساس است . 

(روی آن نوشته: آقایان برای باران دعا کنید  تصویر بیلبورد را در دو حالت خشک و باران خورده در زیر ببینبد.)  
گفته آقایان به خانوما ...  
.  
.              (برای مشاهده عکس ها به ادامه مطلب برید) 

ادامه مطلب
[ پنجشنبه 13 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:28 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

قابل توجه افرادی که از میوه های خارجی و وارداتی استفاده می نمایند 

.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 13 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:20 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

با تشکر از یه دختر ترک 

.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 13 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:17 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

تفاوتهای ریز آقایون و خانمهای ایرونی 

.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 13 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:15 PM ] [ محمد ] [ نظرات (1) ]

یه روز یه گوریل از باغ وحش فرار می کنه . یه مرده زنگ می زنه می گه گوریل نزدیک خونه من بالای درخته.

یه ترکه رو با یه سگ برای گرفتن گوریل می فرستن. ترکه در خونه یارو رو می زنه می گه آقا بیا اینجا این تفنگ بجیر من می رم بالای درخت با غوریل درگیر می شم غوریل میندازم پایین سگ حیوون وظیفه شناسیه  میاد از اونجای غوریله می گیره می بره باغ وحش . یارو می گه پس تفنگ چیه ؟ ترکه میگه : آماااااا . اومدیم غوریل منو انداخت پایین تو باید سریع سگه رو بزنی

[ پنجشنبه 13 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:12 PM ] [ محمد ] [ نظرات (1) ]

صبح که داشتم بطرف دفترم می رفتم سکرترم ژانت بهم گفت: ” صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارک!“
از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینکه یکی یادش بود.
تقریباً تا ظهر به کارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!“
” خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم.“
برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه گی برای نهار بلکه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی. اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم.
وقتی داشتیم برمی گشتیم، ژانت رو به من کرده و گفت:” میدونین، امروز روزی عالی هست، فکر نمی کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فکر میکنم همچین هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش:” میدونی رئیس، اگه اشکالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم... دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت کنم.“

”خواهش می کنم“ در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت. با یه کیک بزرگ تولد در دستش در حالی که پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند که همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارک “ رو می خوندند.

... در حالیکه من اونجا... رو اون کاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!!وتمام جمعیت مشغول !!!خندیدن

[ پنجشنبه 13 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:09 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

دیدنی ترین دره های جهان 1 ( تنگه Antelope )

 

 

تنگه آنتلوپ(Antelope) با سنگ های ماسه ای که در طول هزاران سال توسط دست هنرمند طبیعت با دقت و ظرافت تراشیده شده اند، در منطقه ای به نام ناواجو(Navajo) در ایالت آریزونای آمریکا قرار گرفته است.

برای دیدن ادامه عکس ها به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 3:16 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

   در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد
کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه
آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او
دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف
جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون
چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.
همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم
نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او
بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
   امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم
گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت
درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

   معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش،
شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى
دارد. "رضایت کامل".

   معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده
اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر
مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

   معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار
گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به
درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او
به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

   معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها
کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در
کلاس خوابش می برد.

   خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این
که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز
معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه
در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که
داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون
هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که
چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل
آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده
بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را
همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد
از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از
مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى
مادرم را می دادید.

   خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى
دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار
تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع"
به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

   پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر
تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین
بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را
به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.


یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود
شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که
دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما
همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى
نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده
و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید
کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده
بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را
کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش
خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده
بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه
گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح
داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود
اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن
مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت
و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها
به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود
خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در
آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از
شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از
شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می
توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می
کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن
روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم

[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 3:10 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

در یک کشور فرضی  و در یکی از ادارات دولتی تصمیمی مبنی بر احداث سایبان در پارکینگ خودرو گرفته شده و آگهی مناقصه منتشر گردید . نمایندگان سه شرکت داوطلب اجرای پروژه شده و به ترتیب پیشنهادات زیر را برای انجام کار ارائه دادند
 
نماینده شرکت کره ای با دوربین مخصوص و لپ تاپ به محوطه پارکینگ اومد و پس از انجام ارزیابیها و محاسبات بسیار دقیق مبلغ پیشنهادی خود را به میزان ده میلیون واحد پول آن کشور فرضی ارائه داد . او در پیش فاکتور خود ،  ریز هزینه های عملیات را بدین منوال درج کرد بود :  پنج  میلیون برای مصالح ، چهار میلیون برای دستمزد کارگران و یک میلیون برای سود شرکت 
نوبت به نماینده شرکت چینی رسید . او با یک عدد متر ساده ،  طول و عرض و ارتفاع آن محل رو اندازه گرفته و سپس با ماشین حساب چند تا دگمه رو فشار داد و مبلغ هفت میلیون را پیشنهاد کرد . ریز فاکتور او بدین شرح بود : سه میلیون مصالح ، سه میلیون دستمزد کارگران و یک میلیون برای سود شرکت 
نماینده شرکت داخلی پا پیش گذاشت و بدون مقدمه  و انجام هیچگونه محاسبه و اندازه گیری ، مبلغ هنگفت بیست و هفت میلیون رو پیشنهاد کرد
 
مسئول تدارکات آن اداره  با تعجب پرسید :  " مرد حسابی مگه عقل از سرت پریده ؟  این چه مبلغیه  تو پیشنهاد کردی ، ندیدی اینها چه گفتند ؟ "
نماینده شرکت داخلی قیافه حق به جانبی گرفته گفت : " نه ، کاملا هم بر امور واقفم  . اما لطفا به ریز هزینه های بنده توجه بفرمائید ، اگه مقبول واقع نشد ، پیشنهاد بنده رو حذف کنین "
و چنین ادامه داد : " ببین عزیزم از این مبلغ "
میزان ده میلیون میرسه به شما بابت سود حاصل از صرفه جوئی ارزی که مجبور بودید یک کار با کیفیت  رو توسط شرکت خارجی کره ای به اجرا دربیارید
مبلغ ده میلیون میرسه به بنده بابت حمایت از صنایع و شرکتهای داخلی و دلگرمی بنده برای فعالیتهای آتی
حالا هر دو میشنیم  یه گوشه ای راحت ، من از شما تعریف میکنم و شما از بنده ، هفت میلیون هم میدیم این چینی رو اجیر میکنیم که کار ما رو بکنه بنام ما

[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:57 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

راز خوشبختی در زندگی مشترک  

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟" همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود.

[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:54 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

بیسکویت سوخته 

برای خواندن این مطلب به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:50 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

بارالها! ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن


بد شانس ترین نسل تاریخ ایران ما هستیم :‌
 تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود
تو بچگی هم دوران جنگ بود
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن… نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید
رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن
فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد
ماشین خریدیم بنزین سهمیه بندی شد
 بارالها! ما حال نداریم به راه راست هدایت شویم، خودت راه راست را به سوی ما کج کن
/

[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:46 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]

 ضرب المثل های جالب درباره ازدواج  

 

برای خواندن به.  

ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
[ شنبه 8 آبان ماه سال 1389 ] [ 2:42 PM ] [ محمد ] [ نظرات (0) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آخرین مطالب
لوگوی وب

پاتوق محمدجون
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 104581

دریافت کد جملات شریعتی
بک لینک